تبليغاتX
یاد نوشته ها

     توی وبگردیام،چشمم به فال حافظ وبلاگ یکی از دوستان افتاد.بعد از نیت،کلیک کردم.اولیش اومد"مردم خیال می کنند که شخص ساده ای هستید و به همین دلیل عده ای می خواهند از شما سوء استفاده کنند،قدری رک باشید و بی پرده حرف بزنید تا آن ها از این خیال بیرون بیایند".دوباره نیت و کلیک کردم که چنین اومد"کسی را دوست داری که از همه چیز و همه کس برایت عزیز تر است و او هم تو را دوست دارد.خودت را سرزنش نکن که به هم خواهید رسید و دردها و رنج هایتان به پایان می رسد".جل الخالق مونده بود که جناب حافظ هم برام حرف درست کنه که کرد!!!حالا خوب شد سومیش رو نگرفتم وگرنه مثل اولی و دومی که ساده و عاشق خطابم کرد سومی هم حتما مجنون می شدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 19:54  توسط مجتبی نوریان  | 

     رفیقی می گفت"سه چیز هرگز بر نمی گرده:زمان،کلام و موقعیت.سه چیز رو هرگز نباید از دست داد:آرامش،امید و صداقت.سه چیز هرگز قطعی نیست:شانس،موفقیت و رویاها و سه چیز جزو ارزشمندترین هاست:عشق،اعتماد به نفس و دوستان".

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 7:32  توسط مجتبی نوریان  | 

     ساعت ۱۲:۲۳ بود که پیامکی از سید هادی مهدیان از دوستان و خبرنگاران کاشمر برام ارسال شد که نوشته بود "احتراما فوت مرحوم پدرم کربلایی سید محمد مهدیان را اعلام می دارم.مراسم تشییع آن مرحوم امروز دوشنبه ساعت ۲ از مقابل حسینیه شهدا". خوندن این پیامک در بین ساعت کاری و شلوغی صفحات،خیلی متاثر و ناراحتم کرد.نه مجالی بود برای رفتن و نه فرصتی برای رسیدن.آخه من اعتقاد دارم حضور دوستان در مواقع گرفتاری و اندوه،بیشتر از زمان خوشی و شادی لازمه و همیشه خودم رو مقید کردم و می کنم که در چنین مواقعی حضورم پر رنگ تر باشه ولی در این مورد واقعا هم به لحاظ حجم کار و هم دوری راه برام مقدور نبود که همین جا بهش تسلیت ویژه می گم و ازش عذر خواهی می کنم.
     بعد گوشی رو برداشتم که بهش زنگ بزنم ولی یهو به خودم گفتم اون بنده خدا توی این لحظه اون قدر درگیری روحی و فکری و مسائل حاشیه ای داره که اصلا صلاح نیست مزاحمش بشم.پس شماره داخلی معاون شهرستان ها رو گرفتم و این خبر رو بهشون دادم تا بر اساس روال موجود دستور چاپ آگهی تسلیت رو توی صفحه آخر روزنامه فردا صادر کنن.آخه می دونم تا بقیه بچه ها بخوان متوجه بشن و روال اداری این کار رو طی کنن مراسم هفتم بنده خدا هم تموم شده.خوشبختانه،حاج آقا هم محبت کردن و خودشون اسمش رو نوشتن تا کارهای ارسال و درج آگهی رو همکاران قسمت شهرستان ها انجام بدن.  
     یکی دو ساعت قبل که رسیدم خونه خواستم بهش زنگ بزنم که دوباره دلم نیومد چون می دونستم بازم اون قدر گرفتاره که صلاح نیست توی این موقعیت مزاحمش بشم.از طرفی تسلیت گفتن به دوستان نزدیک اون هم در غم از دست دادن پدر،مادر و بستگان درجه اول،خیلی سخته و من کمتر طاقتش رو دارم به همین خاطر به پیامکی بسنده کردم تا فردا بهش زنگ بزنم و تلفنی تسلیت گوی غم از دست دادن پدر عزیزش باشم.آخرین باری که اون مرحوم رو دیدم ۳-۲ سال پیش و شب اطعام موقوفه شون بود.خدا خیر همسر و فرزنداشون رو بده که چند سالیه به خاطر بیماری،مواظبش بودن و تر و خشکش می کردن.همچنین خدا رو شکر که هادی ۲-۱ ماه پیش مراسم دامادیش رو گرفت و اون مرحوم آرزو به دل از دنیا نرفت.خدایش بیامرزد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 22:36  توسط مجتبی نوریان  | 

       ذی الحجه است و این روزا که تصاویر مکه و مدینه رو نشون میدن دلم پر می کشه به سرزمین وحی.یاد روزی می افتم که اسمم توی قرعه کشی سهمیه عمره همکاران مشهد در نیومد و دلم خیلی شکست.اون روزا هنوز بیرجند بودم و اسیر در حلقه عذابی که روز به روز تنگ تر می شد.دل شکسته رو به دریا زدم و از همون جا اقدام کردم.روز خبرنگار بود و گرفتن ۲ سهمیه عمره از مدیر وقت حج و زیارت برای بچه های دفتر که دقایقی بعد به ۱۰ سهمیه برای خبرنگاران استان تبدیل شد برام خواب و خیالی بیش نبود،بماند این که با چانه زنی این تعداد به ۱۵ سهمیه رسید! وای خدای من یعنی می شد یکیش هم نصیب خودم بشه که دیری نپایید و در کمال ناباوری شد.
     حالا نوبت پاسپورت بود و پولی که باید ۴-۳ روزه آمادش می کردیم.پاسپورتش رو که از قبل داشتم اما می موند پولش که چون تازه خونه خریده بودم آه در بساط نداشتم.روزا به آخر رسید و با وجود تلاش و دست و پا زدن،نتونستم جورش کنم از طرفی نمی خواستم به کسی رو بزنم.وقتی نشد دلم بیشتر از قبل شکست چرا که تا یک قدمی آرزوم رفته بودم و باید ناباورانه ازش چشم می پوشیدم.ساعتی به اتمام وقت و تعطیلی بانک مونده بود که خواستم از کسی قرض بگیرم اما یهو خواهرم ۶۰۰ هزار تومان به حسابم واریز کرد.توی اون لحظه،جز اشک و سپاس از خدا هیچ مرهمی نمی تونست آرومم کنه اونم وسط خیابون و توی جمع مردم...  
     چندی نگذشت که بازگشتم به مشهد و دفتر مرکزی قطعی شد و بار چمدان ۲ ساله اقامت رو بستم و بیرجند رو ترک کردم.چند روز مرخصی،حال و احوالم رو تا حدودی برگردوند و حضرت مهدی عیدی اون سالم رو سفر عمره قرار داد و روز نیمه شعبان راهی و غروب هنگامش میهمان رسول ا... شدیم.هنوز لحظه هایی که چشمم به گنبد سبز حرم نبوی،قبور ائمه بقیع و از همه مهم تر به کعبه افتاد یادمه،هنوز سلام ها و وداع هاش رو به یاد دارم و هنوز،خواسته های اجابت شده و نشده ام رو.گرچه توفیق حج تمتع نصیبم نشده ولی هیچ وقت لطف خدا رو که پذیرای چنین میهمانی بود رو فراموش نمی کنم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1:5  توسط مجتبی نوریان  | 

     وقتی تنهاییم،دنبال یک دوست می گردیم،وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم،وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم و باز تنهاییم!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:8  توسط مجتبی نوریان  | 

     رفیقی گفت:خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که فکر می کنی به آخر دنیا رسیدی،درست در نقطه آغاز هستی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:33  توسط مجتبی نوریان  | 

      امروز (بهتره بگم دیروز)مراسم عقد خانم شیرازی از همکاران بجنورد بود.گرچه دعوت بودم اما هر چی فکر کردم که برم یا نه،بالآخره ترجیح دادم به خاطر این که همکاران اونجا به ویژه خانوما با شناختی که ازم دارن ممکنه محدودیت هایی براشون پیش بیاد از حضور صرف نظر و به همون تبریک زبونی اکتفا کنم.خوشحالم که اون هم فرد مورد علاقه اش رو پیدا کرد و در این شب مبارک براشون آرزوی خوشبختی دارم.
     با این که تعطیلیم بود صبح اول وقت زدم بیرون و یک راست رفتم سراغ قنادی که شب قبل بهش سفارش کیک داده بودم.آخه زن داییم ازم خواسته بود با توجه این که احساس می کرد کدورتی بین من و یکی از آشناهاشون به وجود اومده،امشب (پنج شنبه) برم خونه شون و منم به خاطر این که ثابت کنم توی دلم چیزی نیست و از طرفی شب ازدواج حضرت علی(ع) و فاطمه(س) و از همه مهم تر سالروز تولد اون بنده خداست شب قبل توی مسیر خونه،یک کیک ویژه با طرح و نوشته ای به مناسبت تولدش سفارش دادم اما وقتی قطعیت موضوع رو از زن داییم پرسیدم و گفتن که مسئله حل شده و نیازی به این کار نیست صبح سفارشم رو پس دادم.  
     مدتیه که فرصتی برای رفتن به طرقبه پیدا نکردم تا این که هوای مناسب و مساعد امروز،وسوسه رفتن رو دو چندان کرد برای همین صبحونه کمتر خوردم تا بتونم ناهار،خودم رو تحویل بگیرم.پیامک معاون روزنامه باعث شد سری به ایشون و همکاران شهرستان ها بزنم.توی مسیر تا خونه خاله رفتم و اتفاقا اونا هم تا خیابون راهنمایی باهام اومدن و گشتی زدیم.ظهر بود که رسیدم روزنامه و دیری نپایید که خاله تماس گرفت و گفت هوا خرابه،نمی خواد بری طرقبه و ناهار بیا اینجا.قبول کردم و تا قطع کردم خاله دیگه هم برای دعوت ناهار تماس گرفت که گفتم جای دیگه ای قول دادم! 
     عصر به سعید از همکاران تحریریه پیامک فرستادم و او و خانومش رو به صرف شام دعوت کردم.قبول کرد و ساعت ۷ رفتم دنبالشون.همه با رفتن به طرقبه موافق بودیم.از آخرین شبی که به اتفاق یکی از دوستان رفته بودم چهار هفته می گذشت و اتفاقا وقتی به رستورانی که همیشه میرم رسیدیم اونا همون تخت اون شب رو انتخاب کردن.منم چون سری قبل بد جوری دچار گرمازدگی شده بودم قبل از هر کاری،شعله زیر تخت رو کم کردم و بعد رفتیم داخل کاور و شروع کردیم به گپ و گفت.سعید از بچه های بجنورده و خانومش دانشجوی ارشد دانشگاه فردوسی.پس از شام،حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود برگشتیم تا برای رفتن سر کار روز جمعه استراحتی داشته باشیم. 
     در مسیر برگشت از خونه سعید،به سمت حرم رفتم تا زیارتی داشته باشم.با این که ساعت ۲۳:۴۵ رو نشون می داد ولی حرم بازم نسبتا شلوغ بود.ابتدا از پشت پنجره سلامی دادم و پس از زیارتی از نزدیک ضریح،رفتم بالا سر حضرت تا نماز زیارتی به جا بیارم که بازم به یاد ۲ نفر،که یکی شون،عزیزی بود که سال گذشته در همین شب به خاطر چاپ مطلبی ازم گله کرده بود نماز و دعایی خوندم.امید که خدا از همه مون راضی و خوشنود باشه.مسیر برگشت پر بود از ماشین های عروس،کاروان ها و جمعیت شاد همراه با سر و صداها و اداهای همیشگی.
     الآن از همراه اول،پیامکی ارسال شد که از فلان غرفه نمایشگاه در فلان شهر دیدن کنید!شاید اون بزرگواران می دونستن که من تازه رسیدم و بیدارم و شاید اگه خواب بودم اون پیامک رو نمی فرستادن!به این می گن سیستم هوشمند. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:54  توسط مجتبی نوریان  | 

     *کوبه جای گرفته بر در چوبی به صدا در می آید و او این بار به امید،پای به خانه امید می گذارد.نه خواستگار با خواستگار شونده نا آشناست و نه آن ها با او.او بهترین است و دیگری نیز این چنین.پدر،دست دختر در دست داماد می گذارد به رسمی آسان و بی ریا اما به مهری پر معنا.علی(ع)،جان پناهش را که همان زره جنگاوری هایش است مهر و خرج عروسی می کند تا فاطمه(س)بداند علی(ع)پیشاپیش جانش را فدای او کرده است و چه نیکو مهری بهتر از این و چه پیوندی محکم تر از آن که ثمره اش ثبت در تاریخ می شود و نتیجه اش،تداوم سلسله امامت.
     *زنگ خانه به صدا درمی آید و میزبان با نگاهی از آیفون تصویری،میهمانان را به طبقه دوم دعوت می کند.خانه ای بزرگ با دیوارهایی رنگارنگ و رایحه ای خوش به بوی انواع و اقسام میوه و عطر اهالی.گشاده رویی صاحب خانه و پذیرایی در حد تمام،عزت و احترامی است بر میهمانان.گفت و شنود اولیه حکایت از سطح فرهنگ بالای طرفین دارد و در نگاه اول مهرها بر دل می نشیند و رفت و آمدها شکل می گیرد برای شناخت بیشتر.دختر و پسر به اذن خانواده ها نشست و برخاست می کنند و هریک غافل از اندیشه های دیگری با ترسیم زندگی پیش رو به پیش می روند.حال آن که یکی بی ریا و ساده،دل در گروی طرف مقابل دارد و آن یکی،دل در گروی فردی دیگر! 
     *خانواده ها پس از مختصر آشنایی،شناخت بیشتر دو جوان را به آن ها محول می سازند تا در این آمد و شدها و گپ و گفت ها پی برند به اخلاق و رفتار یکدیگر.نقاط مثبت،منفی و مشترکشان کشف می شود اما گویی چشم پوشی از توقعات،تشریفات و انتظارات،سخت و رسیدن به یک زندگی بی دغدغه از اوان پیوند زناشویی،هدف است و آرزو.پس چشم ها بسته و زبان گشوده می شود به «نه»،چرا که تامین هزینه های زندگی تشریفاتی و مخارج مراسم تجملاتی،خارج از عهده مرد است و در مقابل،پسر نیز شانه از زیر این بار سنگین رها می سازد به ذکر «نه»! 
     این ها و ده ها نمونه مشابه مواردی است که خانواده ها و زوج های جوان در مسئله ازدواج با آن مواجهند.در این میان سخت گیری ها گاه به جای تمرکز بر اخلاق،عقاید،رفتار،کردار،شخصیت و صفات شایسته و ماندگار،به سمت و سوی مسائل مادی،تشریفات و چشم و هم چشمی ها منحرف و نتیجه چنان می شود که بسیاری از زوج های خرسند از نشانه گیری درست و اصابت تیر به اهداف واهی،در ورود به زندگی مشترک،باخت را به نظاره می نشینند.باختی که می توانست با در نظر گرفتن ابعاد انسانی به انتخابی مناسب و عقلانی منجر و به بردی شیرین تبدیل شود. 
      نگاهی به برخی جلسات خواستگاری که شکل مزایده و مناقصه به خود گرفته و چانه زنی بر سر مهریه و مخارج ازدواج را به معاملات دفاتر املاک شبیه ساخته،از دیگر مواردی است که هراس را از ورود به این عرصه در دل جوانان دو چندان می کند و رویت عقدنامه هایی که گاه تفاوتی با قولنامه ندارد دوری و فاصله گیری را از فرهنگ ایرانی و اسلامی آشکار می سازد.
     باشد به بهانه این روز که به «روز ملی ازدواج» نام گذاری شده است با تاسی از ازدواج علی(ع)و فاطمه(س) فرهنگ ازدواج راحت و آسان به جامعه باز گردد.
روزنامه خراسان،صفحه ۸خانواده،شماره سريال ۱۷۴۱۹،تاريخ انتشار ۲۸/۸/۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:16  توسط مجتبی نوریان  | 

     دوستی نوشت:"زندگی جیره مختصریست مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه قند،زندگی را با عشق،نوش جان باید کرد ..."  «سپهری»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:55  توسط مجتبی نوریان  | 

      بالآخره سومین شماره ویژه نامه استان گلستان هم امروز منتشر شد.دو روز پیش که کار ویژه نامه در مراحل صفحه آرایی بود به لحاظ حجم بالای کارهای اون روز شامل خوندن و بستن ۸ صفحه روزنامه خراسان جنوبی،یک صفحه ایران و ۴ صفحه گلستان،چنان سر درد شدیدی گرفته بودم که از اواسط روز تا اوایل شب ۳ تا بروفن مصرف کردم و همچنان سردردم ادامه داشت.برای همین از سر دبیر خواستم یک نیروی پا به جفت در اختیارم بذاره تا مجبور نشم تنهایی جور این همه صفحه رو بکشم.
     دیگه اون شب بود که بر خلاف میل،نامه استعلام مدیریت برای تمدید قرارداد همکارم رو که چند روزی توی پوشم بی جواب گذاشته بودم رو پاسخ دادم و از بی انگیزه بودنش برای کار در گروه نوشتم و یادآور شدم با وجود کارهای متعددی از جمله ویژه نامه های سیستان و بلوچستان و گلستان که به این سرویس محول شده،نیرویی در اختیار گذاشته نشده است.امیدوارم هر چه زودتر به این خواسته ام ترتیب اثر بدن تا قسمتی از کارها از دوشم برداشته بشه وگرنه مطمئنم با این روند دوامی نخواهم آورد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:59  توسط مجتبی نوریان  |